زندگی تولد یه خاطرست
بی تو ای عشق چه دارم من از این عمر گران
تمـام سـال از تو مـینویسـم دل تنگم بی تو ای عشق چه دارم من از این عمر گران
هر چند بُت بامیان فرو پاشیده از کینه و از جهل عدو پاشیده گرخصم کند فکر که تاریخ نماند بر فرق پدر کلان خود شاشیده دو دستم ساقه سبز دعایت نه از مهر ور نه از کین می نویسم غم آبادی به نام زندگانی ساختم بی تو خدا داناست بر حالم رفيق جان با زبان دل به نومیدی صدایت میکنم دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گل ها ی باغ می آورد بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
حالا بهانه کن دل تنگ شکسته را
برخیز و باز کن همه در های بسته را
از روی گیسوان جوانیم باز کن
گلهای خون گرفتۀ مرمی نشسته را
ای بی بدیل خسته! وطندار خامشم!
پیوند کن تغزل از هم گسسته را
باور کن آفتاب که نابود میکند
این ابر غم، گلی که چنین دسته دسته را
سردارسرو های بخاک وطن نهان!
ایمان بیار دختر شبهای خسته را…
***
از آسمان یخ زده ات ماه میچکد
آغاز کن به نام دلم این خجسته را




بی تو ای جان چه بگویم ز نگاه نگران
بی تو ای حاضر و هم غایب جان و دل من
ز جنون غم تو شهره شدم در دو جهان
ترا در برگ شـبو مـینویسـم
کسـی را در خیابان صـدایت
هـنـوزم مثل سـادو مـینویسـم
به روی شـیشـه عکـسـت را کشـیدم
گل پیچک شـــــدم، دورش تنـیدم
دلـم مــلا مـحمــد جـان شـــد، امـا
مـزار چـشـمـهـایت را ندیدم
اي آشنا به خانه ي دلتنگ من بيا
اي لحظه هاي آبيي خوش رنگ من بيا
اي دوست، همزبان دلم، اي صداي خوب
آواز من، تداعي آهنگ من بيا
از تو به دور باد همه درد و غم عزيز
اي رنگ و روي سينه ی آژنگ من بيا
بيتو خراب ماند بلنداي شور وعشق
اي تاج محل، عمارت دل سنگ من بيا
بی تو ای جان چه بگویم ز نگاه نگران
بی تو ای حاضر و هم غایب جان و دل من
ز جنون غم تو شهره شدم در دو جهان
آه ...! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست


گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
و خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو
قیصر



هـــرگز کسی بروز مـــن ناتـــوان مبــاد
مانند مــن فسرده دلــی در جهـــان مبـاد
بس رنج دیده ام زدل مهربـــــان خــو یش
یارب دلــی دگـــر بجهان مهــربان مبـاد
گر شد خزان بهار من از دوریت چه باک
ای گل ترا بهار جـــوانی خـــزان مبــــــاد
هر کس که میرود نهد از خـــود نشانه ای
از من بجز فـسانه عشقت نشــــان مبــاد
سوزد اگر چـــو شمع زبانم ز سوز عشق
حــرفی به غیر عشق مــرا بر زبـان مباد
هر کس کـــه ناله هـــای دلـــم شنید گفت
مرغی شکسته بال و جدا از آشیان مباد
خـوش آشیانه ایست بـــرای وفا د لــــــم
جز برق عشق آفـت ایـن آشیان مبـــاد
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

ز بیم شام تنهایی به غم پرداختم بی تو
به زیر ران ما اسب جوانی بود و شادی ها
رمیدی از من و تنهای تنها تاختم بی تو
عزیزت خواستم تا یوسف کنعان من باشی
ز جان بگذشتم و خود را به چاه انداختم بی تو
پس از آن دوستی ها عاشقی ها آشنایی ها
برای خود در این غمخانه زندان ساختم بی تو
چنان در خویش می گریم که مژگان هم نمی داند
به لبهایت قسم لبخند را نشناختم بی تو
میان پاکبازان سرابرازم زانکه این هستی
قماری بود و یکسر هستی ام را باختم بی تو 




چو تار كاكلت هستم پريشان
دلم با جعد مشكين تو بند است
اسيرم در ميان كافرستان![]()




رو به من آور که با عشق اشنا یت میکنم
نا امیدم گر کنی میمیرم اما باز هم
در همان حالت که میمیرم دعا یت میکنم








به عزیز ترین دلتنگی ها یم 
دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودکی معصوم دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد
برای بی تو جانی قشنگم....بي تو جان سفره ي دل را برايت پهن خواهم کرد.بي تو جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز وگرنه من برايت شعر هاي ناب خواهم خواند...در اينجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نيست... نهان در آستين هم سخن ماري ....درون هر سخن خاريست... بي تو جان در شگفتم از تو و اين پاکي روشن شگفتي نيست؟که نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد؟ از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست.... از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواريست. بيابان تا بيابانش پر از درد است مرا سنگ صبوري نيست...... بي تو جان با توام سنگ صبورم باش شبم را روشنايي بخش بي تو ی در ياي نورم باش

پیراهن تر ابر تن پوش من است
صد باغ تبر خورده در آغوش من است
این زندگی کبود، این تلخ بنفش
زخمی است که سالهاست بر دوش من است


دلم خوش است به خیالت..... 




بگذار از تنهایی این روزهای بی تو بگویم.کم کم باور میکنم که بی تو باید زندگی
کنم و و طناب آرزوهایم را از بام آمدنت ببرم.
تو رفتی و من شاعر شدم.چه اهمیتی دارد که شعر های مرا نمیخواهی یا اصلا مرا
نمیخواهی.
تمام ترانه هایم فدای غرورت....
دلم روشن است که یک وقت ٬شاید روز٬شاید شب٬ تو از میان بلور اشکهایم ظهور
کنی.
دلم روشن است که دلت برای دلم تنگ میشود...
میبینی چقدر دلم خوش است به خیالت؟
بگذار بگویم که هنوز از این دلبستگی ساده٬دل نبریدم.
این بار هم خواستم فقط از تو بگویم تا نگویی که عشقم رنگ تکرار داشت
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !
بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !
با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش
در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش
چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش
بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !
رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش
مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش
پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !
هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش
پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |













